تبليغاتX
ایرامه

 

سکندر را نمی بخشند آبی        به زور و زر میسر نیست این کار

کلام اکمل ادله نورانی آفتاب است و نابینایی چشمان ، نقص همیشه ساکن ذهن جامد .

حاجب اندرونی می کاوید ، چراغ روشن کرد و در فراز . و حاجب سر چرخاند ، نعلین جفت کرد و لاتقال .

نوشته شده توسط  در ساعت 23:16 | لینک  | 

سکندر را نمی بخشند آبی        به زور زر میسر نیست این کار

لاماسور پرنده ، حکایت چهارم از تعبیر موازی طلب و تمسک . تحمیق حقیقت و کلام نارسا است ، چونان افسانه دیوان . شرح وقوف هم راز مگو .

 

اشتیاق متن جدید گذاشتن مثل کفش نو خریدنه ، بجز این دفعه . متن قبلی رو می خواستم یه ماه بمونه تا هر دفعه میام واسه چک کردن نظرات ، این کلمه خاله سکینه رو ببینم . ولی خب بعضی اتفاقات واسه بیات نشدنش هم که شده باید زود آپ شه ، مث صحبت از یه عزیزی مث نادر ابراهیمی . یا چند کلمه حرف حساب . البته توی این توالی نذر هفت تایی از کلمة المحب شعر حافظ ، فکر کردم چهارمین سطر شو هم بذارم ، چون بی مناسبت هم نیست . خب بریم سر سطر ...

روزنامه ها رو که ورق می زنی ، صفحات همه شرمنده افعال و جملاتند . مثل : نشد ( انجام یه پروژه عمرانی ) . نخواست ( فلان جناح در تقابل ... ) . نرسید ( فلان فیلم به اکران ) . کامل نبود ( گزارش و عملکرد یه جریان اقتصادی ) . یا : می شد بهتر از این انجام بشه . حالا چقدر تاثیر می گیری .

درد دلهای دوستت تو رو می رسونه به دونستن حقارت یه آدم . چقدر مسخره است اون تصور ذهنی که قبلا ازش داشتی .

توی جمع یه مشت آدم ، شنونده حرکت فلان جناحی و حرف بی منطق فلان آدم . دل میسوزونن و تعصب تقسیم میکنن . موجودات کوچیک ، می خوان دنیا رو عوض کنن .

پریشب آقای دوستم تلفنی ازم مشورت می خواست ، راجع به عشقش . بیچاره اونچه می دونست رو می پرسید . من پشت گوشی چرت می زدم .

مقابل یه صفحه با بیشمار پیکسل نوری ، کانال عوض می کنی . می بینی و گوش می کنی . سریال ، گفتمان ، اخبار ، گزارش و همه جهت دار و سمت و سو دار . شاید باید دکمه off  رو زد .

یه عزیز ، " دست جنباندیم و کرامت فرمود عناد " رو یادت میاره . عجب دنجه گوشه خلوت یه جمع مردونه و حرفهای در گوشی .

و حالا مکمل های ذهنت همه چیز رو به تمسخر و ریشخند میگره و انگار اون عقل اکملی که اشراف داره بر همه چیز نیشخندش پررنگ تره . و جریان واقعی زندگی روزمره از شنیدن و دیدن ، باید که تبدیل شه به یه جریان حقیقی شنیدن و دیدن ، و این دفعه از مسیری دیگه .

و حالا آخر هفته است . آخر دفترم کلی  کلمه است که باید معنی هاشو بپرسم و مث همیشه زحمت می دم به آقای محترمی که ساکت و صبوره و فقط برای جواب دادن حرف می زنه . این از دونستن .

فرهاد مهراد وقتی مرد گریه نکردم . آخه خیلی وقت بود از مریضیش خبر داشتم . حالا هم که نادر ابراهیمی مرد . بدون اینکه از مریضیش خبر داشته باشم . شدم نگران و غصه خوار احوال علی اکبر صادقی و آیدین آغداشلو . انگار که رفتن ابراهیمی ، متذکر بالواقعه بود . این از دغدغه داشتن .

بعد از کار روزانه و سر و کله زدن با آدمایی که فقط دسته چکشون براشون مصفاست ، طرح هامو تکمیل می کنم و آخر وقت ی هم تابلو های ناتموم رو  رنگ مالی می کنم . یه نمایشگاه انفرادی اونم یه جایی و یه شهری که فعلا یه راز مگوست ، تمام اشتیاقیه که برای من منبع الهام و انرژیه . این هم از لذت بردن .

دیروز چند تا کار رو از رپین دیدم که قبلا ندیده بودم . رنگ گذاری ها و تاشها فوق العاده بود و چند تا کار از ماگرید با اون تخیل ناب و مسحور کننده . درک تمام ذرات از تمام سیاهی ها و سپیدی ها و انگشت کائنات که تذکر دهنده است . این هم از عشق .   

نوشته شده توسط  در ساعت 2:21 | لینک  | 

خاله سکینه ، خاله ی بزرگمه . اون چیزی که در موردش برام فوق العاده است اینه که خوب نگاه می کنه ، می پرسه ، فکر می کنه و بعد صحبت . ماه قبل با پسر خاله محسن خواستیم بریم بندر پیش امیر محمد . برای من که تنها دریای عمرم رو توی 5 سالگی دیدم و تصور واضحی ازش ندارم ، اونم نه دریای بندر عباس بلکه دریای بوشهر    ، برام جذاب بود . ولی نمی دونم چرا بی مقدمه خاله حالش بد شد و ما موندیم . موندم تو شهرمون و موندم از سفر و موندم پشت فکر اینکه چرا این جوری شد . شاید هم موندم از لذت بردن . لذت دیدن امیر محمدی که همیشه یه دنیا حرف داره و اشتیاق .

این از موندن !

حالا رفتن ! . قرار رفتنمون با ماشین بود که خراب شد و قرار رفتن شد با اتوبوس . حکایت اتوبوس ، که بلیط گرفته بودیم حکایت قشنگی نبود . همون اتوبوس ، 2 ساعت مونده به بندر زده بود به کامیون و کلی زخمی و دور از جون قطع نخاعی ...  . حالا ما موندیم تو این عالم موندن . موندن و نرفتن و سالم موندن . خاله ؛ فردای ماجرا حالش بد نبود . رفتم پیشش . نگام کرد و پرسید و فکر و کرد و صحبت ...

غیر از خاله سکینه یه عمه دارم که از قضای روزگار اونم اسمش سکینه است . شوهرش کارمند راه و ترابریه و سر و کارش با جاده و ماشین و سرعت . ماجرای من و پسر خاله محسن رو که شنید ، جریان پارسال شوهرش و گفت . باز هم حکایت موندن و سالم موندن بود ، با فاعلیت خودش البته .

انگار خاله سکینه و عمه سکینه همون سکنا گزیده های ساکن معرفتند که حافظ در تعریف و توضیح اونا کائنات رو گواه میگیره و اون آیاتش رو برامون تورق می کنه .

خیلی قبل تر از ماجرای سفر به بندر عباس ، یه نرفتن و موندن دیگه اتفاق افتاد از یه جنس دیگه و یه سکینه ی دیگه ، ( سکینه زارعی !! ) . قرار یه مسافرت کوچیک ، اونم تا بوشهر و شاید دیدن این عزیز، بعد کلی وقت . شاید هم دیدار دو طایفه ، که باز حدیث موندن بود و نرفتن . قبل رفتن ( یا شاید نرفتن ) به 5 سالگیم فکر می کردم که اولین دریای عمرم ، ساحل بوشهر بود و حالا بعد کلی وقت قراره دومین ساحل دریا رو هم تو همون شهر ببینم ، که نشد . موندم و نرفتم . موندم توی شهرم و موندم پشت هزار تا سوال . البته بی حسرت و بی دلخوری و بی دل نگرونی .

حالا بعد موندن های عجیب و غریب و شنیدن ماجراهای موندن های عجیب و غریب تر ، انگار جواب این نرفتن ها و وایسادنا رو فهمیدم ، هر چند نه کامل . انگار باید که دوباره برم پیش خاله سکینه ، که نگام کنه و بپرسه و فکر کنه و صحبت . 

نوشته شده توسط  در ساعت 20:51 | لینک  | 

 

سکندر را نمی بخشند آبی        به زور زر میسر نیست این کار

چه اشراف دارم بر بیان کلام نخستین که آسودگی بود و لکه های بی معنا و سبک . گمان مرغ زیرکمان هر چه بود ، تبدل در حال معنا دارد و جبران در برگشت .

چاره کلمه است که کلام ؛ ارتعاش حنجره است و چکه ی تفکر و تغزل زبان . و از این سو ، بینا این قلب و شنوا دیده ی انورین . پس سرا پا گوشیم و منتظر .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 1:47 | لینک  | 

 

سکندر را نمی بخشند آبی        به زور زر میسر نیست این کار

در طریق طلب هرآنچه یکسویه است ، از دایره معرفت خارج و بر آنچه تمسک جوئیم بر برآمدنش ، تارک .

سوای کلام پیر می فروش ، اصرار ابطال است و جز این عطش را جایز .          

نوشته شده توسط  در ساعت 20:2 | لینک  | 

سکندر را نمی بخشند آبی        به زور و زر میسر نیست این کار
نوشته شده توسط  در ساعت 14:2 | لینک  | 

 

تشکر از تمام کسایی که به نمایشگاه سر زدن چه اونایی که با گل اومدن چه اونای که با لبخند ؛ و تشکر از کسایی که هم به نمایشگاه اومدن و هم به نقاشیهای منتخب توی وبلاگ ( البته اون یکی وبلاگم ) سر زدن و کلی نظر دادن . قسمت نظرات پر شده . همه اسمشونو نوشتن بجز یکی ؛ که درباره رنه ماگریت نوشته و یه نگاه مقایسه ای داشته با کارهای نمایشگاه . فکر کنم امین نوشته ، باید بگم که نگاهش به فضای انتزاع و تجرید فوق العاده است ، همراه با تخیلی ناب و سورئالی ؛ و نوشته درباره هاکنی بیشتر مطلب بذارم .... ، چشم ؛ چند تا مطلب رو دادم ترجمه کنن بعد از اسفند آپ می کنم ، البته توی وبلاگ نقاشیم .

معمولا بعد از هر نمایشگاه آدم تخلیه می شه ، نمی دونم چرا اینبار یه جور دیگه ام . می خوام دوباره شروع کنم . ( البته اگه کارای روزمره دفتر و این گرافیک کاری :: مضحک :: بذاره .

البته نمایشگاه بعدیمو توی این شهر کوچولو نمی ذارم . شاید مثل 2 سال قبل شیراز ( 2 سال ،؛ چه زود گذشت ! ! ) ...

2 سالانه نقاشی امسال ایران ظاهرا خیلی بی حال بوده  هر کی رفته از اخبارش برام یه پیام بذاره . ممنون . عیدتون مبارک .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 10:9 | لینک  | 

 

بی صاحاب این سرما به هیچی رحم نمی کنه . تو این شهر جنوبی انگا فاجعه اس ؛ ولی خب !

بی صاحاب این روز مرگی . هر روز دیزاین می دی و چاپ می کنی ، البت هر طرحی مشتری بگه ! ولی خب !

بی صاحاب این رسم همیشگی مث همه باش و مث همه نیگا کن . آخ که خستگی امون می بره . ولی خب !

بی صاحاب یه جایی که همیشه فک می کنی تو ذهنته باهات بحث داره .

ولی خب ما موندیم هنو ! دیروزی تابلو آخریم تموم شد . واسه کار بعدی اتودآم آمادس . در حیرتم ، واسه انجوم کارام فقط دستام کار می کنن ، بی هیچ انگیزه و حس و صدا و نیگا و تلنگر ، اونم تو این سرمایی که به هیچی رحم نمی کنه . 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:28 | لینک  | 

12
نوشته شده توسط  در ساعت 7:35 | لینک  | 

 

برای استاد محمدیان آرزوی طول عمر میکنم .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:36 | لینک  | 

 

مضحک به نظر میاد وقتی اون کسی که بهش میگی استاد ، سر کلاس درس سوادش از تو کمتره ، کارش ضعیف تره ، تعهد کاریش در حد پولیه که میگره  و حتی کمتر ، ... ولی مضحک نیست !. مضحک وقتیه که صرف میشه تا تو مدرکتو بگیری  و مضحکتر وقتیه که میبینی این جا؛ جای موندن کسایی که همه چیز رو مضحک میبینن نیست . ولی مضحکه اگه بخوایی کنار بیایی و از طریقتت دست برداری .

تفاوت ، نگاه هوشنگ گلشیریه  با آدمایی که می خوان راههای میان بر رو امتحان کنن . اینجا تنها نگاه می کنی تا ببینی نه اینکه بدونی . تو شمردن هسته های خرما به عمد اعداد رو از یاد می بریم ، سر کلاس برای احترام و فقط احترام با استاد بعد از سلام ، احوال پرسی می کنیم و حماقتهای دوستامون رو با لبخند جواب می دیم . دونستن توانایی میاره ، توانایی ما در حد همین دونستنه و این مضحکه . 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:33 | لینک  | 

 

وقتی معادله ها کشف می شن لبه های سطوح خیلی روشن و نورانی به نظر می یان .

دیروز یه پیغام گذاشتم برای آبتین  که مخلص اش همین معنی رو می داد ،  یعنی روابط بین اشیاء . در حقیقت همون تعریف همیشگی فلسفی که : ” مسائل فلسفی مربوط به علم به اشیاء و امور است نه خود اشیاء و امور ”  . همیشه روابط بین اون اشیائی که بهشون میگیم چیز ، مبهم و عجیبه . درک چیزهای ذهنی همیشه مثل همون معبد مفروض افلاطونه که بهش میگه چیز و خدایانی که تو اون معبد زندگی می کنن که باز هم به اونها میگه چیز .

خیلی طول کشید تا بفهمم همه چیز همین معنی رو میده ، یه معنای مجرد که در حد یه اثر مینیمال ساده و بی معنیه ؛ و این یه نقطه شروعه و همه چیز ، چیز میشن نه چیز دیگه ای .  بعد از 2 نمایشگاه آخری که رو آورده بودم به تجرید فهمیدم معادله ها رو نمی شه کشف کرد و نمیشه اونها رو تصویر کرد . شاید کارها و نمایشگاههای قبلی که سبک و سیاقی جدای از این شیوه داشت بی واسطه تر و صریح تر بود .

 

نوشته شده توسط  در ساعت 3:8 | لینک  | 

تماس قشنگ هميشه قشنگه . باز هم شرمندگي براي من . هم به وبلاگم سر زديد و هم با تماس تلفنيتون منو در مسيري که حرکت مي کنم مصر تر کرديد . آقاي ثابتيان ليست مطالب همراه با کتاب رو براتوون پست مي کنم .
يه سی دی از کارهاي باخ رو هم براتوون مي فرستم .

نوشته شده توسط  در ساعت 0:0 | لینک  | 

 مثل اينکه هميشه به روز بودن فقط همون يه قدمه که دکتر ثابتيان مي گن ، ... يک قدم کوچک اما نه زياد فوق العاده ...
نتيجه اين شد که برگردم عقب و دوباره کتاب رو براي بار دوم بخونم ( کتاب معنويت در هنر ) ، خانم حاجب باز هم از راهنمائيتون ممنون ، به کوچولوهاتوون سلام برسونيد .
نوشته شده توسط  در ساعت 23:46 | لینک  | 

مجبوریم بجنگیم . با تمام قداستی که داره ، تحمیل یه حجمه است که درکش سخته .
نوشته شده توسط  در ساعت 6:33 | لینک  | 

 

 دنباله ها غیر قابل انکارترین قوانینند و ما جهت دارترینیم ، متاسفانه . بعد از یه فصل عجیب با کلی نوشته هایی که می خواستم باهاشون یه قدم اونورتر برم ، یه نقطه پایانی رو در نظر گرفتم و نوشتم پایان و نوشتم آسودگی ، که نشد ، متاسفانه .

سجاد فکر کنم خوندن این نوشته برای تو جالب تر باشه ، اون شب که ولو شده بودیم رو چمن آ ، یه قسمت هاییش رو برات خوندم . نظرت برام جالبه  

آسودگی

درد مندی ها به پایان رسیده و حکایتها بر صراط دیگر روان است و آسودگی آغازیده شده . آنجا که درایت هر آنچه از عمود چشمانمان تا لمس حزن آنچه مکتوب ذهنمان هست تا آن تَرتٌب آهنگین مشق شرب شراب شیرین شبانه در حلق آنچه شاید  باقی گذارد بر سماط دهر تا آن بی صدا صدای لَخت خالی از تَرتٌب ، همه را حکایت از آنچه باید باشد می کند . چه تاریکی محصورشان کند آنانکه هوایشان سخت است ! چه نسیم نیاید از کلام آنکه سبزی را معنی نداند ! و چه اندوهناک شود آنکه چشمانش تاب درک سپید را ندارد ! ما حکایت از درمندی ها به پایان رسیده می کنیم و آسودگی دستانمان .

سخن از چه گوییم جز از خنکای ذهن و بر چه نظر افکنیم جز آنچه درک همین معنی است . و خستگی هایمان ، چه مقدس حسی است که گواه همیشه سرسختی ذهنمان در برابر هزار هزار تفکر هجوم آورنده از آن زمین سیاهی را ناپایان است .

بسم رب آنچه هست و قسم به آنچه هست که از یمن ثلث سخنی که آن صوفی سیاه ردا از سپیدی ذهن آنکه سخن جز از نبودن آنچه نباید باشد نبرده است ، حکایتمان همان صراط دیگر است ، همان صراط ثالث الطریق ، همان صراط آسودگی را معنا در اکنون کردن .

نفس صبح ، سبزی صبح ، سطح سبز برگ ، روانی کلام ، همه را اشارت از آن آسودگی است . در درک معنای ازلیتش بی تابیم و در لمس گونه های نور نوازشش می کند هوسناک . نه توان ماندن است نه نماندن و نه گفتن از آنچه ماندن را سئوال است . یک به یک دست کشیم بر سر نیست شود حق کلام تا سر از غفلت فهمیدن جم به در آریم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط  در ساعت 7:18 | لینک  | 

لب بر لب دریا نزنم 
نوشته شده توسط  در ساعت 7:10 | لینک  |